اشعار مطهره عباسیان
انداخت موشک را... نگفت این جای موشک نیست
اینجا که چیزی جز کتاب و کیف و کودک نیست
فرمان شیطان بود و اجرا از بنیشیطان
در اینکه آن از سمت او پرتاب شد شک نیست
با خود نگفت این گوشه از یک شهر دریایی
جایی بهجز پروازگاه سار و لکلک نیست
با خود نگفت این بوستان غرق آرامش
جز خانۀ پروانههای ناز کوچک نیست..
رفتند و شهری مانده با بغض عروسکها
اما کسی که سر کند با این عروسک، نیست...
28
2
5
بچهها جنگ را چه میفهمند
چیزی از دشمنی نمیدانند
توی دنیای کوچک خودشان
مست و سرحال و شاد و خندانند
پادشاهان قهر بیکینه
دوستیهای پاک و دیرینه
در زلالی شبیه آیینه
مثل روحند مثل ریحانند..
زیر آوار ناگهان، مردن!
دست در گردن اجل بردن
به خدا حق بچهها این نیست
بچههایی که پارهٔ جانند
سوختنهای ناگهان، ای وای!
زندگیهای نیمهجان ای وای!
کار آدمبزرگها این است
که دل بچه را بسوزانند؟
سفرت خوش مسافر کوچک!
به پریها سلام ما برسان
آنطرف هر چه شد تو بازی کن
که تو را از بهشت میخوانند
146
0
5